تبلیغات
هدهدان - مگر آنها نمی دانستند...

مگر آنها نمی دانستند...

شنبه 10 آبان 1393 11:36 ق.ظنویسنده : مهدی عبدی

 


به خودم گفتم این بار گریه نمی کنم. دیگر بزرگ شده ام. هرچند مادربزرگ می گفت: همین یک قطره اشک، هزار سال دستت را طوری می گیرد که خودت هم نفهمی چطور! ولی خب من بزرگ شده ام. حالا هرچقدر هم که «سید احمد واعظ» به صدایش سوز بدهد، من نباید تسلیم شوم. ولی خداییش چه سوزی دارد صدایش و از آن بیشتر، چیزهایی که می گوید...
اگر مرتضی پیش بقیه بچه ها سینه جلو نینداخته بود که امسال دیگر هركار هم بكنند، اشكش درنمی آید، حالا شاید من هم مثل پدرم دستم را روی پیشانیم گذاشته بودم و های های گریه می کردم، طوریكه شانه هایم تكان تكان بخورند. ولی خب، مرتضی آنطرف حسینیه روبروی من نشسته بود و زل زده بود به من و دیگر بچه ها. «سید احمد واعظ» خودش هم وسط صحبتهایش گریه می کرد و صدایش توی بلندگو چند برابر می شد...
لعنتی ها!! آنهایی که دستهای «قمر بنی هاشم» را قطع کردند، مگر نمی دانستند مرتضی به من زل زده است؟ آنهای دیگر چه؟؟ همانهایی که به طرف «علی اكبر» تیر می انداختن چه؟ آنها می دانستند؟ حتما نمی دانستند وگرنه آنطور شادی نمی کردند وقتی امام حسین (ع) در گودی قتله گاه افتاد...
مرتضای نامرد! سرت را برگردان! آن ملعون - شمر - دارد می رود بسمت گودی قتله گاه. پدر دارد ضجه می زند. «سید احمد» هم بلندگو را رها کرده و دارد می زند روی پاهایش... بچه ها یكی یكی دارند فرار میكنند: ناصر پشت ستون رفته، مرتضی او را نمی بیند، ولی من میبینمش که چطور بینی اش را بالا می کشد و چشمهایش را می مالد. هادی پشت کفشكن رفته، او را نمی بینم. اما مرتضی ول کن نیست و ملعون هم روی سینه امام (ع) نشسته است...
حتی وقتی پیروزمندانه با سر امام (ع) بیرون می آید هم، مرتضی به من زل زده است. «سید احمد واعظ» باید حرفهایش را تمام کند. ولی چرا دعا نمی خواند؟! چرا تمام نمی کند! خدایا نه! دارد از خیمه ها می گوید... ناصر از پشت ستون بیرون آمده و بدون اینكه دستش را روی پیشانیش بگذارد، دارد بلند بلند گریه می کند. هادی هم از پشت کفشكن بیرون آمده... انگار آنها ترجیح می دهند آبرویشان پیش مرتضی برود، اما پیش خودشان نه... شاید آنها فردا کوچه نیایند یا اگر هم بیایند، خیالشان راحت است. اما من چی؟! من چکار کنم؟! من که حالا درست روبروی مرتضی نشسته ام و خانه مان هم درست روبروی هم است و توی کلاس هم پشت یک میز می نشینیم...
مگر آن نامردی که دستش را بلند می کند و سیلی محكمی می زند، نمی داند که حالا دیگر آبروی من جلوی مرتضی رفته است؟؟ چون چشمهایم دارد می سوزد و گونه هایم خیس شده... هرچند مادربزرگم می گوید: "پیر شی پسرم!"
انگار «سید احمد» فقط می خواست دل من را سبک کند، چون خیلی زود دعا خواند و از منبر پایین آمد.
نباید می ترسیدم! وقتی زنجیرزنی شروع شد، خودم را ته صف قایم کرده بودم و بیحال زنجیر می زدم. وقتی مداح گفت: " امشب، شب قتل حسین، شاه شهیدان است..." بی اختیار به سمت راستم برگشتم. از مرتضی، اول فقط چشمهای سرخ شده اش را دیدم... بعد، پیراهن سیاه و زنجیر بلندش را...

التماس دعا...
(نوشته محمدحسن شهسواری)


آخرین ویرایش: شنبه 10 آبان 1393 11:40 ق.ظ

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.